تبليغاتX
ஜ☆ღعشق منஜ☆ღ |


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390| ساعت 23:17| توسط مهرناز| |

به نام خدای شاپرکها


دیگه تموم شد اون روزا،که جز تو تو دلم نبود


مردنو رفتن اون روزا،خیانتت سوی تو بود


تموم خاطرات من ،اشکای چشمای منه


بغض غریبی هنوزم،توی نفسهای منه


غریب نوازی میکنی،بغضمو ساده میشکنی


تا که میگم زجرم نده،حرف از جدایی میزنی


خوب آره من دیوونتم ،این نبض قلب خستمه


صبر منم حدی داره،نامهربونی بستمه


الهی  بعده رفتنم ،قلب تو آتیش بگیره


الهی نوره زندگیت ،تو شب سردت بمیره


خداکنه یه بی وفا ،نمک به زخمات بپاشه


منو پروندی کاشکی اون،اونی که میخوای نباشه


بره و از تو جداشه


غرورمو شکستیو ،گفتی برو پیشم نمون


باشه میرم از پیشه تو،اما فقط اینو بدون


اگه میخوای بارفتنت،تو اوج غربت بمیرم


بودن من زجرت میده،میزارم از اینجا میرم


چقدر عوض شدي گلم       چي سر عشقمون اومد       چي شد قلبت يه دفعه قيد منو اينجوري زد

چقدر عوض شدي گلم       اون همه مهربوني كو        چي شد روزاي خوبمون من نميگم خودت بگو       



سلام

دوباره اومدم اپ كنم ميدونم دلخورين حق داري چون هر وقت دلتنگم بهتون سر ميزنم

اره الانم دلتنگم

دلتنگه خودمم دلتنگه وقتي كه هيچي نميفهميدمو هر كاري ميخواستم ميكردم

خطاهامم ميزاشتن به حساب بچگيم و ميگفتن اشكال نداره نميفهمه..... الان به حساب چي بزارن؟ زياد بزرگ شدن؟يا فهميدنه الكي؟

نه من هنوز بچه ام خيلي هم بچه ام انقدر بچه ام كه با يه دوست دارم عاشق ميشمو با يه به سلامت فارغ

خدايا كمكم كن

كمكم كن تا انقدر بزرگ شم كه ديگه اشتباه نكنم ديگه دلبسته كسي كه ارزش نداره نشم كه ديگه هر حرفيو باور نكنمو ته دلم ننويسم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390| ساعت 23:16| توسط مهرناز| |

انتظار آمدنت ، انتظار آخر من است ....

بعد از ماه ها انتظار ، دوباره تو را خواهم دید و حال و هوای پر از غم دلم دگرگون خواهد شد....

آن لحظه بیشتر احساس میکنم که یک عاشقم و احساس میکنم

که تو یک سر پناه برای من می باشی...

منتظرم که بیایی و دستان سرد مرا بگیری و آرزوهای رنگینت را برای من بگویی ...

بگویی که دلت میخواهد با من پرواز کنی و با هم و در کنار هم بر روی ابرها بنشینیم

و زمان تاریکی شب ستاره ها را از آسمان بچینیم و به هم هدیه کنیم....

من هم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم و بگویم که دوستت دارم عزیزم....

منتظرم که بیایی و با خود عشق و محبت به عنوان یک هدیه برای قلب بی طاقت من بیاوری ....

دلم برای  آن لحظه که با آن چشمهای زیبایت به من خیره می شوی تنگ شده است...

فصل بهار زندگی ام بار دیگر نزدیک است ، فصلی که دل خزانم بار دیگر بهاری می شود .....

زمان آمدنت و دیدار با تو میخواهم بار دیگر در میان همه عاشقان فریاد بزنم و

بگویم هنوز هم مجنون تو هستم عزیزم....

مجنونی که ماه ها به انتظار تو نشسته است و اینک نیز انتظارش به پایان رسیده است...

منتظرم که بیایی و رویاهای عاشقانه ام را زنده کنی عزیزم......

منتظر که بیایی با آن که میدانم نمیایی....

 

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389| ساعت 15:54| توسط مهرناز| |

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . از هر چی سیبه منتنفرم ...

 

خدایا کفر نمی گویم پریشانم، چه می خواهی تو از جانم، مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا تو مسئوولی، خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389| ساعت 1:52| توسط مهرناز| |

حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بیارم به زبونم

بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم
اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
یا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم
اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم
من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم
اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی
اگه غمگین باشم دلیل این غمم تویی
اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای موج تویی
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب میبینم
اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تو رو پیش میکشم
اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم
اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم
در عوض از تو فقط یه چیز میخوام
میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی
میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389| ساعت 20:49| توسط مهرناز| |

مرا  عمری   به  دنبالت  كشاندی

سرانجامم   به خاكستر نشاندی

ربودی  دفتر دل  را  و  افسوس

كه سطری  هم   از این   دفتر نخواندی

گرفتم   عاقبت  دل   بر  منت  سوخت

پس  از   مرگم  سرشكی  هم  فشاندی

گذشت   از  من  ولی آخر   نگفتی

كه  بعد  از من  به  امید  كه  ماندی

 

 

 فرصتی نمانده ، پاهایم خسته است ، باید رفت ، باید رها شد از حصار تنهایی ، نمیدانم چگونه این چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند ، شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن میکنم و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم و از جاده ی پر از ابهام و تردید میگذرم ، گامهای لرزانم سکوت شب را میشکنند و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گامهایم میپردازم ...

 

دیگه کم آرودم

نمیدونم باید چی کار کنم ... شاید دیگه آپ نکنم ... نمیدونم شایدم بکنم ... یعنی خدا میدونه ... به هر حال بازم شرمنده ...

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389| ساعت 2:31| توسط مهرناز| |

 

 

اي به داد من رسيده تو روزهاي خود شكستن

اي چراغ مهربوني تو شب‌هاي وحشت من

اي تبلور حقيقت توي لحظه‌هاي ترديد

تو شب رو از من گرفتي تو من رو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي براي من تكيه‌گاهي

براي من كه غريبم تو رفيقي جون‌پناهي

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوريت براي من شده عادت

ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم

وقتي شب، شب سفر بود توي كوچه‌هاي وحشت

وقتي همسايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت

وقتي هر ثانيه شب طپش هراس من بود

وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود

تو با دست مهربوني به تنم مرهم كشيدي

برام از روشني گفتي پرده شب رو دريدي

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من

به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من

مقصدت هرجا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي

اون ور مرز شقايق پشت لحظه‌ها كه باشي

خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود

تنها دست تو رفيق دست بي‌رياي من بود

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

 

جنایت

 

اگه هر جور بشکنم تقصیر دل خودم بوده ،

 اینو خوب میدونم

من از خدا خواسته بودم بمونی کنارم ،

لیاقتم حتما نبود خدا برس بدادم

اگه هر جور بشکنم هیچی دم نمیزنم           تقصیر هیچ کسی نشد باعث اصلی خودمم

 اگه تا آخر عمر با حسرتام من بشکنم          باز هم میگم من عاشقم علت اصلی خودمم

    پشت دیوار دلم منم که گریه میکنم          تقصیر تو هیچوقت نبود عاشق اصلی خودمم

تو که تنها نمی مونی ، من تنها رو باش...!          توی این سکوت مبهم من تنها رو صدا کن         

قول میدم دلم که تنگ شد ایندفعه واست بمیرم          که شاید خدا بخواد و اونجا دستاتو بگیرم      

لحظه هام رو می شمارم تا که مرگم رو ببینم            آخه شنیدم تو قیامت میتونم تو رو ببینم    

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389| ساعت 1:4| توسط مهرناز| |

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه
اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه
پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای
بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش
خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنها
یی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن
این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما و زشته و دیگه
زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ا
برا زیاده
ولی دریا نمیشه
غم تنهایی
اسیرت میکنه
تا بخوای بجنب
ی پیرت میکنه

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389| ساعت 14:28| توسط مهرناز| |



دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است که اصلا به فکر من هم نیست

 هنوزم نمیخوام . نمیتووووووووووووووونم باور کنم نیستی!
همیشه هستی ... منو ببخش که دل تنگت شدم

سلام

بعد از چند ماه دوباره نوشتم ...

تو این چند ماه خیلی چیزا گذشت ... خیلی ها منو شرمنده کردن ... از همه ی دوستانم معذرت می خوام ...

بازم میگم برای همه ی عاشقا دعا کنید ...

 
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389| ساعت 0:34| توسط مهرناز| |